حرفهای ما هنوز ناتمام.
تا نگاه می کنی
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آن لحظه که با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگریز می شود
آی..
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان چقدر زود
دیر می شود!
یکی دیگر از خانواده هفتاد و پنجی ها کم شد. یک نفر
که بیماری و مرگش هم مثل شخصیت خودش بی هیاهو و در سکوت اتفاق افتاد.
اما این بار دیگران دراین سکوت مقصر بودند. دیگران
غیر از خودش؛ یعنی ما.
یک نفر که هفت سال با او زندگی کردیم 11 ماه بیمار
باشد و ما نفهمیدیم. چند باربستری ، عمل و شیمی درمانی. در حالی که چشمش به راه
دوستانی که بیایند و از او عیادت کنند خشک شده بود.
وقتی خبر مرگش را شنیدم بیش از آنکه از مرگش ناراحت
شده باشم از اینکه خبر دار نشدم تا حتی یک بار او را ببینم ناراحت شدم. وقتی پیگیر
ماجرا شدم « محمد رضایی » گفت شهریور ماه که جمع شده بودیم این خبر گفته شده واقعاً
اگر بدانم این چند نفر شنیدند و به بقیه نگفتند حس الانم این است که دو دستی خفه
شان کنم. یعنی که در جمعی باشی و خبر سرطان همکلاسی ات را بشنوی و اینقدر برایت
مهم نباشد که به چند نفر آنطرف تر بگویی. تازه من همیشه در هر گردهمایی که داریم
چند بار جایم را عوض می کنم تا با افراد بیشتری از نزدیک صحبت کنم. اما حتی ندیدم
چهر ه ای در هم کشیده شود که آدم فکر کند خبر ناراحت کننده ای شنیده! تا چیزی را
که او شنیده و من نشنیدم را بپرسم.
بعضی ها استدلال کرده بودند که چون در چنین شرایطی
آدم نمی داند که به بیمار چه بگوید ما به دیدارش نرفتیم.
خوب همه که اینطور استدلال نمی کنند. می شد به دیدنش
رفت و حتی کلمه ای نگفت ولی به او فهماند
این قدر برایمان مهم بوده که در لحظات سخت کنارش باشیم و از اینکه از بین ما می
رود ناراحت هسیتم.می شد به او کمک کنیم آن
لحظه های سخت را نه با امیدی کاذب که با شجاعت طی کند.
می توانستیم با حضورمان باعث شویم برای دقایقی اندک
به جای اینکه به درد و مشکل تنفسی اش فکر کند به یاد خاطرات تلخ و شیرین گذشته
بیفتد.
« امیر رضا خورسند » 15 آبان 86 از بین ما رفت.
خیلی از هفتاد و پنجی ها هستند که چند سال است از
آنها نشنیده ایم. شاید الان در بستر بیماری باشند و ما بی خبر!
امیدوارم همه شاد و سلامت باشند.
چقدر خوب است که هرنفر یک نامه کوچک به گروپ بفرستد
یا اینجا کامنت بگذارد که کجاست و چه می کند.