دوشنبه ٢ آذر ،۱۳۸۸

هشتٍ هشت هشتاد و هشت

هشت هشت هشتاد و هشت ...
و باز میگردم به گذشته.
به ساختمان شماره یک و دو.
به جلالی که از جسد میلیاردر که نه میلونر شد.
به جزوه هایی که ناپلئون را یار دوازدهمان کردند
به کولری که انقلابی "نرم" را هرچند موقتی به راه انداخت
به امتحانهایمان. به پاهایی که زده میشد و سیگنالهایی که رد و بدل میشد شاید که امیدی در ناامیدی زنده شود شاید که مشروطی محکوم نشود و شاید ... هم اکنون نیازمند

یاری سبزتان هستیم!
به نماینده هایمان. به انتخاباتمان. به شورایی که از زمین بود و در آسمان بود
به بردمان. به بحثهایمان. به استیضاح این و آنمان. به استعفایمان.
و ما استخوان میشکستیم. دردی اگر بود درد بزرگ شدن بود. سری توی سرها در آوردن بود. اقتباسی بود از آنچه پیرامونمان میگذشت.
هشت هشت هشتاد و هشت
استاجر شدیم. نه آن شدیم و نه این ماندیم . بودیم و نبودیم. نخودی بودیم یا ناخودی آخر سر نفهمیدیم. شرح حال میگرفتیم و فلانی حال ما میگرفت. در هزار توی تشخیص

های افتراقی چه اغراق ها که نکردیم. سرفه را به کبد چسباندیم و درد پهلو را به پارگی مری که صاحب از خدا بی خبرش الکل خورده و خدایش مریش را پاره کرده.
اینترنها را دیدیم. رزیدنتها را. فلوها را. و پله های نبردبان را. هشت هشت هشتاد و هشت من کجا هستم کجا هستی او کجا هست.

هشت هشت هشتاد و هشت
پره انترنی. کتابخانه شهدا. محفل عشاق عالم و عالمان عاشق. یکبار دیگر امتحان. یکبار دیگر دلهره و اضطراب و بی خوابی. آن نیز گذشت. خوب یا بد. صد و هفتاد یا

که هفتاد. آن هم به پایان رسید. جایزه مان؟ بیست و چهار ساعت استراحت! بخشها را تقسیم کردیم. قرعه شد سرنوشتمان. مدرس و طالقانی و امام حسین مقصدمان.

باشد که به شهدا راهی نباشد.
اینترن شدیم. ناغافل دکتر شدیم. کوچک بودیم بزرگ شدیم. قرعه کشیدیم. آخر هفته تقسیم کردیم. بورس خرید و فروش کشیک به راه انداختیم. بی خوابی کشیدیم. دعوا

کردیم. با مریض با همراه مریض با پرستار با آشپز با دربان دم در با هم کشیکی با خدا با پیر با پیغمبر. دعوا کردیم و همزمان عشق ورزیدیم. دعوا کردیم و همزمان

غصه خوردیم بر ناتوانیهایمان. بر خونی که بند نمی آمد. بر فشار خونی که سیر قهقرا درپیش گرفته بود و به هیچ صراطی مستقیم نبود. بر بالا رفتگی قطعه اس تی که

همراه مریض رضایت بر ترومبولیز نمیداد.

و چه زود یاد گرفتیم که در این هیاهو در این شبهای کشیک در این دو راهی مرگ و زندگی گر با هم نخندیم و به هم بخندیم روزگارمان سیاه خواهد شد. کم کمک

دوستهایمان شکل گرفت. ریشه دواند. بر زمین بکر شهید بهشتی یگانه درخت سبز ما قوام گرفت.
هشت هشت هشتاد و هشت
فارغ التحصیل میشویم. جشنی باید بگیریم به شکرانه بقایمان - سلامتیمان -. هتل المپیک میعادگاهمان. عادل مجریمان. کلام بقراط سوگندمان. آینده مان ؟

هشت هشت هشتاد و هشت
هفتاد و پنج زنده باد
هشت هشت هشتاد و هشت
گرچه دوریم و نیستیم در میانتان. دلهایمان آنجاست. آنجا که خانه مان بود. آنجا که دکتری کوچک بودیم و بزرگ شدیم و بزرگتر و باز هم بزرگتر.
هشت هشت هشتاد و هشت
به یاد دوستانی که در میان ما نیستند. نه در اینسوی کره خاکی نه در آنسوی کره خاکی. سکوتی کنیم. گر فاتخه خوانیم فاتحه ای خوانیم. گر ذکر گوییم ذکری گوییم که در

این دو راهی مرگ و زندگی ما همه رفتنی هستیم.
هشت هشت هشتاد و هشت
دوستیمان پایدار. تن هایمان سالم. دلهایمان نزدیک به هم. ایرانمان جاودان. آینده مان روشن تر باد.
درود بیکران بر همه دوستانم .
آرمین
هشت هشت هشتادو هشت
سی نوامبر دو هزار و نه
جایی که ایران نیست.

گروه یادمان هفتاد و پنج در ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ ←←


یکشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸٧

یک سال گذشت

چهارشنبه دکتر مختاری تماس گرفت و گفت که خانواده « امیر رضا خورسند»

اعلام کرده اند که به اندازه ١٠ نفر از همکلاسی ها برای مراسم سالگرد دعوت

کرده اند. من ساری بودم و جمعه عصر که مراسم بود به تهران نمی رسیدم.به

چند نفر پیامک زدم. بعداً که از دکتر مختاری پرسیدم چند نفر آمده بودند گفت :

غیر از من فقط یک نفر!

گروه یادمان هفتاد و پنج در ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ ←←


چهارشنبه ۱٥ خرداد ،۱۳۸٧

قبولی های 78

سمیرا غفاری : زنان قزوین

فرشته اصل بهار: زنان سمنان

مهدی پور قاضی: جراحی اعصاب کرمان

سحر صدیقی :  روانپزشکی تهران

هوشنگ عنبرا : جراحی تهران

الهام طاهایی: بیهوشی قزوین

بهناز قاضی سعیدی: داخلی بهشتی

مجید البرزی : جراحی بهشتی

 

اگر از قبولی های دیگر خبر دارید لطفاً اضافه کنید.

گروه یادمان هفتاد و پنج در ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ ←←


دوشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٦

حرف نا تمام

 

حرفهای ما هنوز ناتمام.

 


تا نگاه می کنی

 


وقت رفتن است

 


باز هم همان حکایت همیشگی

 


پیش از آن لحظه که با خبر شوی

 


لحظه عزیمت تو ناگریز می شود

 


آی..

 


ای دریغ و حسرت همیشگی

 


ناگهان چقدر زود

 


دیر می شود!

 

 

یکی دیگر از خانواده هفتاد و پنجی ها کم شد. یک نفر که بیماری و مرگش هم مثل شخصیت خودش بی هیاهو و در سکوت اتفاق افتاد.

اما این بار دیگران دراین سکوت مقصر بودند. دیگران غیر از خودش؛ یعنی ما.

یک نفر که هفت سال با او زندگی کردیم 11 ماه بیمار باشد و ما نفهمیدیم. چند باربستری ، عمل و شیمی درمانی. در حالی که چشمش به راه دوستانی که بیایند و از او عیادت کنند خشک شده بود.

وقتی خبر مرگش را شنیدم بیش از آنکه از مرگش ناراحت شده باشم از اینکه خبر دار نشدم تا حتی یک بار او را ببینم ناراحت شدم. وقتی پیگیر ماجرا شدم « محمد رضایی » گفت شهریور ماه که جمع شده بودیم این خبر گفته شده واقعاً اگر بدانم این چند نفر شنیدند و به بقیه نگفتند حس الانم این است که دو دستی خفه شان کنم. یعنی که در جمعی باشی و خبر سرطان همکلاسی ات را بشنوی و اینقدر برایت مهم نباشد که به چند نفر آنطرف تر بگویی. تازه من همیشه در هر گردهمایی که داریم چند بار جایم را عوض می کنم تا با افراد بیشتری از نزدیک صحبت کنم. اما حتی ندیدم چهر ه ای در هم کشیده شود که آدم فکر کند خبر ناراحت کننده ای شنیده! تا چیزی را که او شنیده و من نشنیدم را بپرسم.

بعضی ها استدلال کرده بودند که چون در چنین شرایطی آدم نمی داند که به بیمار چه بگوید ما به دیدارش نرفتیم.

خوب همه که اینطور استدلال نمی کنند. می شد به دیدنش رفت و حتی کلمه ای نگفت ولی به او فهماند این قدر برایمان مهم بوده که در لحظات سخت کنارش باشیم و از اینکه از بین ما می رود ناراحت هسیتم.می شد  به او کمک کنیم آن لحظه های سخت را نه با امیدی کاذب که با شجاعت طی کند.

می توانستیم با حضورمان باعث شویم برای دقایقی اندک به جای اینکه به درد و مشکل تنفسی اش فکر کند به یاد خاطرات تلخ و شیرین گذشته بیفتد.

 

« امیر رضا خورسند » 15 آبان 86 از بین ما رفت.

 

خیلی از هفتاد و پنجی ها هستند که چند سال است از آنها نشنیده ایم. شاید الان در بستر بیماری باشند و ما بی خبر!

امیدوارم همه شاد و سلامت باشند.

 

چقدر خوب است که هرنفر یک نامه کوچک به گروپ بفرستد یا اینجا کامنت بگذارد که کجاست و چه می کند.

گروه یادمان هفتاد و پنج در ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ ←←


چهارشنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٦

حقوق دو ميليونی و پزشکان تن پرور- ادامه

 

2-   پایش عبارت است از بررسی عملکرد پزشک و پرسنل زیر دست وی که بر اساس آن کارایی وی تعیین و درصدی از کل مبلغ  قرار داد از حقوق وی کسر می گردد. طبیعتا وجود پایش لازم است تا تفاوت عملکرد افراد پر کار و کم کار مشخص شود. مشکل زمانی شروع می شود که بدانیم در صورت بد بودن عملکرد افراد زیر دست پزشک از حقوق پزشک مسوول مبلغی کم می شود متاسفانه این پزشک" مسوول " هیچ ابزاری برای تنبیه و توبیخ فرد خاطی ندارد جز اینکه با مسوولان بالا تر نامه نگاری کند و وارد سیکل معیوب بوروکراسی اداری گرددتا نهایتا به فرض برای فرد کم کار یک توبیخ کتبی بگیرد که هیچ اثری روی حقوق و مزایای آن فرد نداشته وبالطبع باعث اصلاح کم کاری او نمی شود. تازه این روش هم هرگز به نتیجه نمی رسد زیرا این افراد خاطی ( که می تواند مثلا بهورز یا تکنسین بهداشت و... باشند)اغلب در استخدام رسمی بوده ( بر خلاف پزشک که قراردادی است) و به دلیل بومی بودن و داشتن انواع وابستگی های قومیتی و خویشاوندی و.. که در اجتماعات کوچک امری معمول است به راحتی هر گونه تلاش پزشک نگونبخت مسوول را بی اثر کرده و حتی به تلافی دست به کارشکنی های بیشتر میزند. برگردیم به مثال خود: برای کسی که در پایش به میزان هشتاد درصد کارایی داشته باشد ( که میزان کمی هم نیست و شامل صد ها مورد می گردد) به اندازه بیست درصد از مبلغ اسمی قرار داد را از دست می دهد که تا اینجا با احتساب ده درصد مالیات و بیمه منجر به سی درصد کاهش از مبلغ قرارداد می گردد. ( یعنی این پزشک از قرارداد یک میلیون و دویست هزار تومان فقط مبلغ هشتصدو چهل هزار تومان دریافت می کندکه با ارقام ذکر شده توسط مسوول محترم تفاوت فاحشی دارد.)

3-   نکته جالب توجه دیگر این مقاله استخدام " بلادرنگ " است کلمه استخدام در بیان امروزی بار معنایی خاصی دارد که شامل مزایای فراوان و امنیت شغلی بالاو مشمول قوانین حمایتی وزارت کار گشتن و در کل یک مفهوم مثبت است . با همین برداشت است که همواره افراد جامعه ما تر جیح می دهند استخدام شوند تا اینکه به صورت قراردادی مشغول کار گردند.مفهوم استخدام  به نظر اینجانب تفاوت زیادی دارد با آنچه در عمل به صورت یک قرارداد کاملا یکطرفه برای به کار گیری این نیروها انجام می گیرد. از مصادیق یکطرفه بودن این قرا دادها می توان به موضوعاتی چون غیر مجاز بودن هر گونه مرخصی استحقاقی ،استعلاجی ، زایمان و... طبق متن صریح قرارداد ها اشاره کرد . اگر پزشکی به هر دلیل نیاز به مرخصی حتی استعلاجی داشته باشد تنها راه او از دست دادن یک سی ام حقوق خود به ازای هر روز است که نشان می دهد این قرار دادها با آنچه در مفهوم استخدام نهفته است اختلاف دارد.و فقط قرار داد است نه استخدام آنهم بلادرنگ!

4-   نکته دیگر قابل توجه عبارت مبهم حقوق دو تا سه برابر است . این عبارت با توجه به مبالغ ابتدای مقاله این تفکر را برای خواننده ایجاد می کند که بیمه یا وزارت بهداشت حاضرند تا شش میلیون تومان درماه هم برای جلب  پزشکان به مناطق محروم پرداخت کنند که تصوری کاملا اشتباه است. حد اکثر پرداختی در محرومترین مناطق حاشیه کویرهای بلوچستان به زحمت به دو میلیون تومان میرسد. آنهم در شرایط خاص به این شرح: مناطقی وجود دارد که به دلایل مختلف ( که برخی از آنها ذکر شد ) نمی توانند تعداد پزشک تعریف شده بر اساس جمعیت را جذب کنند در این مناطق به پزشکان موجود که کارچند پزشک را انجام می دهند مبلغی بالاتراز حقوق یک نفر و کمتر از مجموع حقوق افراد لازم پرداخت می شود. مثلا در یک مرکز سه پزشکه دور افتاده که حقوق هر پزشک یک و نیم میلیون تومان است و در مجموع چهار و نیم میلیون تومان برای بیمه روستایی هزینه دارد اگر یک پزشک به تنهایی انجام وظیفه کند قراردادی با مبلغ حداکثر دو میلیون تومان با وی بسته می شود . واضح است که به دلیل افزلیش بار کاری و کاهش کارایی در عمل مبلغی بسیار کمتر( با فرض کارایی هشتاد درصدو احتساب مالیات و...  یک میلیون و ششصد هزار تومان از دو میلیون )  پرداخت می شود . در واقع سیستم بهداشتی کشور هم کیفیت خدمات را کاهش داده ( یک نفر کار سه نفر را انجام می دهد) و هم به پزشک حقوق کمتری می دهد( به ازای انجام کاری در حد چهار و نیم میلیون تومان ، فقط یک و نیم میلیون پرداخت می شود ) .

همین مشکلات به تنهایی و بدون در نظر گرفتن مسایلی چون کمبودهای امکانات اولیه از قبیل برق و آب وامکانات ارتباطی، مدارس مناسب برای فرزندان وسایل حمل و نقل مناسب و...( بر خلاف آنچه مسوول محترم ارایه تسهیلات می نامند) برای دلسرد کردن اینجانب که اتفاقا مدتی دریکی از همین مناطق به کار مشغول بوده ام کافیست .وام خودرو و هشت میلیونی و... هم پیشکش 

مقاله روزنامه ایران

 

 

گروه یادمان هفتاد و پنج در ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ ←←


چهارشنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٦

حقوق دو ميليونی و پزشکان تن پرور

روزنامه ایران در شماره  دوم خرداد هشتاد و شش تحت عنوان " پزشکان بیکاری که سر کار نمی روند " به نقل مطالبی از زبان تعدادی از مسوولین امر درمان کشور پرداخته است . صرف مطرح کردن مساله بیکاری پزشکان ونیز صحبت از وجود کمبود های شدید در ارایه خدمات درمانی به ویژه در مناطق محروم امری درخور تقدیر است و جای تحلیل و بررسی بسیار بیشتر از آنچه در این مقاله کوتاه آمده نیز خالیست ولی آنچه مسوولان محترم در این باب در متن مذکور ابراز داشته اند حاوی نکاتی است قابل تامل:

در اولین سطور این مقاله میخوانیم که هشت هزار پزشک بیکار در کشور داریم که با وجود پیشنهاد کار با در آمد یک تا دو میلیون تومان و وام هشت میلیون تومانی و وام خودرو و پرداخت اجاره مسکن و استخدام بلادرنگ و فراهم کردن تجهیزات پیشرفته حاضر به انجام کار در این مناطق نمی شوند ( نقل به مضمون)

با تفاسیر بالا هر خواننده ای مجاب می شود و قبول می کند که شرایط مناسبی برای کار پزشکان فراهم شده و بالطبع این سوال هم برای وی ایجاد می شود که با این شرایط خوب چرا پزشکان از قبول کار سرباز میزنند ؟

به راستی چرا ؟

 چه دلایل ذکر نشده ای در باعث می شود که هشت هزار پزشک که هرر کدام حد اقل  هفت سال تحصیل کرده و شبهای طولانی به اقتضای مراحل آموزش خود بیداری و خستگی را تحمل کرده و با بسیاری مشکلات که اینجا فرصتی برای اشاره به آن نیست دست و پنجه نرم کرده اند امروز در آستانه سی سالگی در حالی که تازه در شروع فعالیت اقتصادی خود و تشکیل زندگی شخصی و خانواده هستند وقصد جبران سالها عقب ماندن از کار مولد و مشکلات مالی انباشته شده از دوران طولانی تحصیل پزشکی را دارند ، چنین پیشنهاد جذابی را رد کرده و بی کار ماندن و تبعات ناگزیرش را بر آن ترجیح میدهند؟

آیا سالهای دراز کتاب خواندن عقل سلیم ایشان را تحت تاثیر قرار داده ؟ آیا همگی آنان از طبقات مرفه جامعه اند که فقط برای داشتن عنوان دکتر اینهمه به خود زحمت داده اند و مطلقا به این رشته به عنوان ممر درآمد فکر نکرده اند ؟ یا شاید بعد ازمطالعه بیش از چهارده هزار صفحه(البته به مقیاس زبان انگلیسی)متون درسی در طول سالها تحصیل وبیش از حداقل یکصدو هفتاد کشیک بیست و چهارساعته و مواجهه رودررو با انواع بیماریها و خطرات بیمارستانی، امروز از روی تن پروری و زیاده خواهی و راحت طلبی ذاتیشان (؟!) تن به انجام این قبیل کارها نمی دهند؟

نمی دانم خواننده محترم تا چه حد این موارد را صادق می داند اما برداشت من از مطالب ابراز شده توسط دو مسوول محترم این است که ایشان دقیقا معتقد به یکی از احتمالات فوق اند و همین ذهنیت را به خواننده منتقل می کنند.

 لازم میدانم برای روشن شدن ذهن خواننده محترم پاره ای توضیحات در مورد اعداد و ارقام ذکر شده بیان کنم:

1-   در مقاله روزنامه ایران از حقوق پرداختی به پزشکان در مناطق روستایی با عبارت " یک تا دو میلیون تومان " یاد شده است . واقعیت این است که اولا در بسیاری از مناطق و استانهای کشور حقوق پزشکان طرح بیمه روستایی مبالغی بین ششصد پنجاه هزار تا کمتر از یک میلیون تومان است و بالاترین میزان حقوق حتی در مناطق دور افتاده ( برای مثال روستای هپرو یا روستای میداوود یا روستای صیدون همگی از توابع شهر باغملک استان خوزستان از مبالغ یک میلون تا یک میلیون و سیصد هزار تومان  تجاوز نمی کند. البته ندرتا مناطق بسیار دور افتاده هم هستند که پرداختی آنها با شرایط ویژه ای  تا مبلغ دو میلیون تومان هم می رسد که به  این شرایط ویژه هم در جای خود اشاره می شود. اما معمول آن است که در ارایه آمار و ارقام مثلا حقوق و مزایا و.. مبلغ میانگین ذکر گردد نه مبلغ حداکثر ، تا خواننده به برداشت صحیحی برسد( مگر آنکه نیتی غیر از ارایه واقعیات در بین باشد)

2-   همین مبالغ حدود یک میلیون تومان هم در واقع مبلغ اسمی ثبت شده در قرارداد می باشند که در زمان پرداخت مبالغی ( به جز مالیات قانونی و بازنشستگی) به عناوین مختلف از آن کسر می شود.فرضا اگر قرارداد یک پزشک در همان روستای صیدون یک میلیون و دویست هزار تومان باشداین عدد در دو بخش با فاصله چندین ماهه به این شکل پرداخت می گردد: بخش اول شامل هفتاد درصد مبلغ که قانونا باید در پایان هر ماه کاری پرداخت شود و صد البته در بسیاری مناطق با حتی چند ماه تاخیر این امر صورت می گیرد. بخش  دوم شامل سی درصد حقوق استکه پس از فرایندی به نام " پایش " پرداخت می شودکه در ادامه توضیح داده شده است.

 

 

گروه یادمان هفتاد و پنج در ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ ←←


پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

چگونه ممکن بود ديگه بهروز رو نبينم
همين زمستونی یک روز رو با هم در چهارفرسخ بودیم. قرار گذاشتیم بهار برم ماهون پیشش.
همین بهار گذشته با هم ماهون رفتیم شاه نعمت الله . اونجا کنار قبر نشستیم و به اون سقف بلند نگاه میکرد. شاید فکر می کرد چقدر این سقف بلنده.
ولی نه بهروز جان تو فهمیده بودی که این سقف چقدر کوتاهه و این شهر چه کوچکه و این دنیا چه حقیره.
برای تو متاسف نیستم چون قلب پاکت آرامش ابدی تو رو ضامنه. برای خودم متاسفم که کوچکی دنیا رو نفهمیدم و به امید فردایی فرصت دیدنت رو از دست دادم.
بهروز جان در این بهار ای کاش می شد بار دیگه در حیات شاه نعمت الله با هم قدم بزنیم در باغ گپ بزنیم و زردالو بخوریم .بهروز جان دیگر لازم نیست صبر کنی تا زرد آلوها برسند.
دیشب در اندوه از دست دادنت در کوششی بیهوده برای فقط یک بار شنیدن صدات به همراهت زنگ زدم. هیچ وقت شنیدن این جمله اینقدر برام تکان دهنده نبود:
... برقراری ارتباط...مقدور نمی باشد...
افسوس از فرصتی که برای باتو بودن از دستم رفت.
افسوس ازفرصت ها که برای با دوست بودن ازدست می دهیم

حمید پاکمنش

گروه یادمان هفتاد و پنج در ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ ←←


چهارشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٦

بهروز هم رفت

-« وقتی دکتر کوچک بود» را باز کردم. بالای عکس « بهروز شفیع زاده » هم مثل « آرش فرهنگ مهر»  نوشتم مرحوم. و مثل « علی عارفه » که عکسش در کتاب نیست. علی وبهروز هر دو در بهار رفتند. خیلی هایمان تازه یادمان آمد که چنان کسی روزی همکلاسی مان بوده. ناراحتیم که دیگر او را نمی بینیم. ولی به این فکر نمی کنیم که اگر هم زنده بود شاید تا آخر عمرمان نمی دیدمش. اصولاً ما ها الان آنقدر کارهای مهم داریم که دیدار دوستان قدیمی برایمان ارزش صرف وقت را ندارد. چون زندگی خیلی مهمه و عمر ما هم خیلی طولانی !

اگر کسی از زمان و مکان مراسم اطلاعی دارد و یا نشانی که بشود برای خانواده اش تسلیت فرستاد کامنت بگذارد.

 

گروه یادمان هفتاد و پنج در ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ ←←


چهارشنبه ۸ شهریور ،۱۳۸٥

 

با سلام به همه دوستان

به سلامتی ! روز چهارشنبه جمعی از بچه ها دور هم جمع شدن و دیدار ها تازه شد و کلی خوش گذشت و جای اونها که نبودن هم خالی بود . عکسها و توضیحات مفصل تر باشه برای بعد

گروه یادمان هفتاد و پنج در ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ←←


یکشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٥

آمار جديد

آمار جدید تر :

مرتضی فلاح پور؟اطفال تهران

بهادر محمد امين. نورو سرجری اصفهان

ندا کامکار پاتولوژی کرمانشاه

و چند تا از بچه های مرتبط با هفتاد و پنج:

مهدی ميرجليلی: پاتو شيراز،‌عاطفه آموزگار: داخلی بهشتی، شهرزاد پورکمالی: زنان زاهدان، فرزانه حيدری فرزان: پاتو تهران، فاطمه زمردی: زنان ايران،

با تشکر از رضای عزیز و دوست دیگه ای که اسمشو نزده

امیدوارم سال دیگه اسم بقیه بچه ها رو انجا ببینیم

گروه یادمان هفتاد و پنج در ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ←←



[ گروه یاهو | آرشيو | پست الكترونيك ]